تبليغاتX
Mohajerane|مهاجرانـــــه
Mohajerane|مهاجرانـــــه
چه رنجی می کشد آن کس که از احساس سرشار است
سلام آقاي جومونگ.

اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد.

اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم.

هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي و ياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.

و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو........ادامه مطلب را کلیک کنید



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط مهاجر
صحبت‌های عجیب یک زن: با بشقاب پرنده به سیاره

به نقل از روزنامه تایمز چاپ لندن "میوکی هاتویاما" همسر نخست‌وزیر جدید ژاپن در کتاب جدید خود ادعا کرده است که به همراه آدم فضایی‌ها به سیاره زهره سفر کرده است.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط مهاجر
شبكه یك فیلم هندی نشون میده، شبكه دو فیلم چینی، شبكه سه فوتبال لیگ برتر اروپا، شبكه چهار تاریخ جنگ جهانی دوم را بررسی می‌كند،شبكه پنج فیلم سینمایی«تروی»و شبكه شش هم درحال تحلیل مسئله تهاجم فرهنگی در كشورهای جهان سوم است.


فكر می‌كنم هیچ كشور در جهان پیدا نمی‌شه كه مثل ایران دارای تمدن و فرهنگ و ادبیات كهن و غنی باشد؛ اما مردمش با فرهنگ كشورهای دیگر بیشتر آشنا هستند. این حرف‌ها تكراری است و من این را می‌دانم‌، اما گاهی لازم است آنقدر این حرف تكراری را تكرار كرد تا یادمان نرود كه كی هستیم و باید چه كسی باشیم!
امروز اگر از كودك‌ و نوجوان و حتی جوان ایرانی پرسیده بشه دوست داری (رستم) باشی یا (سهراب) میگه :جومونگ.

ادامه دارد..... روی ادامه مطلب کلیک کن...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط مهاجر
 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

ارسال در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط مهاجر

بخشی از شعر زمستان:

«

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد نتواند،

که ره تاريک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس يازی،

به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛

که سرما سخت سوزان است.

 »


مهدی اخوان ثالث چهارم شهریور ماه از دنیا رفت طبق وصیت وی  در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

ارسال در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مهاجر
جدیدا یک موضوع اضافه شده به نام طنز ....
هرکی می خواد فقط نظر...

تــو چقـــد نـاز و ملوسی ، توپولوف

خوشگلی مثل عروسی ، توپولوف

آهنین بــال ، بـه پـــــــرواز آیــــــی

مــرغ پــرّنده ی روســی ، توپولوف

مــرغ گفتــم ، چــه خطــائی کردم

تو که نه مرغ و خروسی ،  توپولوف

ظاهـــــرا" شیک و قشنگ و زیبــــا

باطنـــا" خیلــی عبوسی ، توپولوف

وصـف تــو شـــعر ســرودم ، دیــدم

یــه هـــواپیمـای لـوسـی ، توپولوف

روســـی الاصــــل  خـیــانت پیشــه

در جفـــا خـوانــده دروسی، توپولوف

بــایــدت کـــــرد همیشـه تحـــــریـــم

تــوی انبــــار بپــوســـی ، تـوپولوف

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط مهاجر
همه روز روزه بودن ، همه شب نمازكردن

همه ساله حج نمودن سفرحجازكردن

شب جمعه ها نخفـتن ، بخدای راز گفتن

ز وجود بي نيازش طلب نياز كردن

به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن

زمناهي وملاهي همه احترازكردن

زمدينه تابه كعبه سروپا برهنه رفتن

دولب از براي لبيك به وظيفه بازكردن

به خدا كه هيج يك را ثمر آنقدر نباشد

كه به روي نااميدي دربسته بازكردن 

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط مهاجر
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
به ياد يار ديرين کاروان گم‌کرده رامانم
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
که در کامم به زهرآلود شهد شادماني را
چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي
خدايا با که گويم شکوه‌ي بي همزباني را
سخن با من نمي‌گوئي الا اي همزبان دل
به پاي سرو خود دارم هواي جانفشاني را
نسيم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان ديده
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
که از آب بقا جوئيد عمر جاوداني را
نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتن
ارسال در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط مهاجر

به یزدان اگر ما خـرد داشتیم!!!

کجا این سر انجام بد داشتیم ؟؟

 

در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین

نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین

همه دینــــــــــشان مردی و داد بود

وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان

گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان

همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک

همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک

پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد

ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود

گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود

کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما

که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما

که انداخت آتش در این بوستـــــــان

کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان

چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟

خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار

نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما

کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟

به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود

همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود

در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت

کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر

گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر

نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت

از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت

که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت

از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد

که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد

چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند

کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند

به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم

کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟

بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن

به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن

اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است

دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است

بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم

برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم

ارسال در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط مهاجر
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
 
"دکتر شریعتی"
ارسال در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط مهاجر
همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

                                                           ف.مشیری

ارسال در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط مهاجر
خدا که مال انسان های خوب نیست ....
خدا خدای انسان ها ی دزد و قچاقچی هم هست...

بعد از سالیان مارمولک را یک بار دیگر دیدم ...
خدا که بین بندگانش فرق نمی گذارد

خدا اخر رفاقت و  چشم پوشی و بی خیال شدن است
رضا مارمولک عزیز شاید تنها کسی که راهم برای رسیدن به خدا نشانم داد تو بودی..متشکرم

بگذارید با این شعر نوشتم رو تموم کنم:

تن ادمی شریف است به جان ادمیت           نه همین لباس زیباست نشان ادمیت

ارسال در تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط مهاجر
بوی باران ; بوی سبزه ; بوی خاک

شاخه های شسته ; باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید , برگهای سبز بید

عطر نرگس , رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط مهاجر
 

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می مینخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

ارسال در تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1387 توسط مهاجر
تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد

خدا كارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب كوهستان‌

مرا از بیدِ خشكی در كنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد

به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی كه از شیر و عسل پُر كرده‌اش دهقان‌

مرا بر روی خرمن بُرده خرمنكوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی كه با یك لمس می‌افتد

مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها

مرا گرگی كنار خانه یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشت های آتش و آهن‌

و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

***

خدا در كار و بارش حكمتی دارد كه پی در پی‌

یكی را شیشه می‌سازد، یكی را چوب می‌سازد

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط مهاجر
قالب وبلاگ